بالاخره سارینا نشست و من به آرزوم رسیدم
سلام سارینای من عشقم خیلی وقته برات مطلبی از اوضاع و احوالت ننوشتم چون همش درگیر خاستگاری رفتن برای دایی میثم بودیم که تموم شد رفت ولی کم مونده بود زن دایی گیرت بیادا خلاصه این که اتفاقایی افتاد که از همه خوبتر و بهتر این بود که تو تونستی بشینی بدون کمک کسی تقریبا از وقتی وارد 8 ماهگیت شدی من و بابایی کلی باهات تمرین میکردیم تا بتونی بشینی و تو هم کم کم از 15.4.92 تونستی با کمک ما بشینی ولی 2.3روزی که به تنهایی میتونی بشینی و من به آؤزوم رسیدم اگه بدونی از وقتی بدنیا اومدی عاشق دیدن همچین روزی بودم البته چندتا چیز دیگه هم هست مثل اینکه برای اولین بار بگی مامان و بابا و یا کم کم بخای راه بری و نتونی هی بخای وایسی و قدرتش نداشته باشی و هی ...
نویسنده :
مامی فریبا
22:00




